تبلیغات
(آینده در دستان ماست) - مطالب داستان
 
(آینده در دستان ماست)
تیم سایبری زیباشهر
درباره وبلاگ


این وبلاگ را تقدیم میکنم با تمام ایرانیان عزیز کسانی که پای انقلابشان و خون شهدا ایستاده اند تمامی شیعیایان و کل کسانی که از ایران و اسلامشان تا پای جان حمایت میکنند.
ای روشنای خانه امید، ای شهید

ای معنی حماسه جاوید، ای شهید

چشم ستارگان فلک از تو روشن است

ای برتر از سراچه خورشید ای شهید

« زهره » به نام توست غزلخوان آسمان

با یاد توست مشعل « ناهید » ای شهید

« قد قامت الصلاه » به خون تو سکه زد

در گسترای ساحت تحمید ای شهید

تیغ سحر زجوهره خونت آبدار

گشت و شکست لشکر تردید، ای شهید

آئینه‌دار خون تو اند آسمانیان

رنگین‌کمان به شوق تو خندید ای شهید

ایمن شدند دین و وطن تا به رستخیز

فارغ شدند زآفت تهدید، ای شهید

در فتنه‌خیز حادثه‌ها جان پناه ماست

بانگی که در گلوی تو پیچید، ای شهید

صرافی جهان زتو گر نقد جان گرفت

جام شهادتش به تو بخشید، ای شهید

نام تو گشت جوهر گفتار عارفان

« عارف » زبان گشوده به تأکید، ای شهید

کتاب حماسه های همیشه


مدیر وبلاگ : مسعود 2012
نویسندگان
نظرسنجی
میزان رضایت شما سروران گرامی از این وبلاگ به چه میزان است؟








جمعه 12 خرداد 1391 :: نویسنده : مسعود 2012

 ما لحظه ها را میگذراندیم تا به خوشبختی برسیم افسوس خوشبختی همان لحظه ها بود که میگذراندیم .





نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها : زندگی، پند آموز، جملات، خوشبختی،
لینک های مرتبط :
جمعه 19 اسفند 1390 :: نویسنده : مسعود 2012

یه روز یه گنجشکی بود تک و تنها که با خدا قهر کرده بود ….

فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتندو خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت: می آید ؛ من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی هستم که دردهایش را در خود نگاه میدارد.
و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست. فرشتگان چشم به لب هایش دوختند، گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود : با من بگو از آن چه سنگینی سینه توست.
گنجشک گفت : لانه کوچکی داشتم، آرامگاه خستگی هایم بود و سرپناهبی کسی ام. تو همان را هم از من گرفتی. این طوفان بی موقع چه بود؟ چه می خواستی؟لانه محقرم کجای دنیا را گرفته بود؟ و سنگینی بغضی راه کلامش بست.
سکوتی در عرش طنین انداخت فرشتگان همه سر به زیر انداختند. خدا گفت:ماری در راه لانه ات بود. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند. آن گاه تو از کمین مار پر گشودی.گنجشگ خیره در خدائیِ خدا مانده بود. خدا گفت: و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی! اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود.
ناگاه چیزی درونش فرو ریخت …های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد
نقل از یاهو ۳۶۰ 
از این کارا تو زندگی ماها هم خیلی اتفاق افتاده یه کمی فکر کنیم…





نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها : خدا، مهربان، شکر، گنجشک،
لینک های مرتبط :
یکشنبه 14 اسفند 1390 :: نویسنده : مسعود 2012
چند قورباغه از جنگلی عبور می کردند که ناگهان دو تا از آنها
 به داخل گودال عمیقی افتادند. بقیه قورباغه ها در کنار گودال
 جمع شدند و و قتی دیدند که گودال چقدر عمیق است به دو 
قورباغه دیگر گفتند : دیگر چاره ایی نیست .شما به زودی
خواهید مرد .





ادامه مطلب


نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها : قورباقه، تلاش، تلاش کردن،
لینک های مرتبط :
جوانی است بیست و سه ساله كه به منظور عیاشی و ارتكاب فحشا به بانكوك می رود و دامن خود را به انواع فسق و فجور آلوده می سازد و اگر عنایت خداوند او را نجات نمی داد برای همیشه بدبخت می شد. این جوان داستان بدبختی و بازگشت خود به راه راست را چنین تعریف می كند:




ادامه مطلب


نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها : بازگشت به راه راست،
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 11 اسفند 1390 :: نویسنده : مسعود 2012
زندگى كردن مثل دوچرخه سوارى است. آدم نمى افتد، مگر این كه دست از ركاب زدن بردارد.

اوایل، خداوند را فقط یك ناظر مى دیدم، چیزى شبیه قاضى دادگاه كه همه عیب و ایرادهایم را ثبت می‌كند تا بعداً تك تك آنها را به‌رخم بكشد.
 
به این ترتیب، خداوند مى خواست به من بفهماند كه من لایق بهشت رفتن هستم یا سزاوار جهنم. او همیشه حضور داشت، ولى نه مثل یك خدا كه مثل مأموران دولتى.



ادامه مطلب


نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها : دوچرخه، خدا، دوچرخه سواری،
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 11 اسفند 1390 :: نویسنده : مسعود 2012
فقط دو چیز وجود داره كه نگرانش باشی: اینكه سالمی یا مریضی.
اگر سالم هستی، دیگه چیزی نمونده كه نگرانش باشی؛
اما اگه مریضی، فقط دو چیز وجود داره كه نگرانش باشی: اینكه دست آخر خوب می شی یا می میری.
اگه خوب شدی كه دیگه چیزی برای نگرانی باقی نمی مونه؛
اما اگه بمیری، دو چیز وجود داره كه نگرانش باشی: اینكه به بهشت بری یا به جهنم.
اگر به بهشت بری، چیزی برای نگرانی وجود نداره؛
ولی اگه به جهنم بری، اون قدر مشغول احوالپرسی با دوستان قدیمی می شی كه وقتی برای نگرانی نداری!

پس در واقع هیچ وقت هیچ چیز برای نگرانی وجود نداره!!
امیدوارم همیشه سلامت و شاد باشی





نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها : نگرانی، دنیا،
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 11 اسفند 1390 :: نویسنده : مسعود 2012
یك بازرگان موفق و ثروتمند ،از یك ماهی گیر شاد كه در روستایی در مكزیك زندگی می كرد و هرروز تعدادكمی ماهی صید می كرد و می فروخت پرسید : چقدر طول می كشد تا چند تا ماهی بگیری ؟
ماهی گیر پاسخ داد: : مدت خیلی كمی

بازرگان گفت : چرا وقت بیشتری نمی گذاری تا تعداد بیشتری ماهی صید كنی؟

پاسخ شنید: چون همین تعداد برای سیر كردن خانواده ام كافی است .



ادامه مطلب


نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها : ماهی گیر، مرد ماهی گیر، مرد،
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 11 اسفند 1390 :: نویسنده : مسعود 2012
ادیسون در سنین پیری پس از كشف لامپ، یكی از ثروتمندان آمریكا به شمار میرفت و درآمد سرشارش را تمام و كمال در آزمایشگاه مجهزش كه ساختمان بزرگی بود هزینه می كرد...
این آزمایشگاه، بزرگترین عشق پیرمرد بود. هر روز اختراعی جدید در آن شكل می گرفت تا آماده بهینه سازی و ورود به بازار شود.




ادامه مطلب


نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها : ادیسون، درس زندگی،
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 11 اسفند 1390 :: نویسنده : مسعود 2012
دانه ای که سپیدار بود
دانه كوچک بود و كسی او را نمی‌دید. سال‌های سال گذشته بود و او هنوز همان دانه كوچک بود.
دانه دلش می‌خواست به چشم بیاید، اما نمی‌دانست چگونه. گاهی سوار باد می‌شد و از جلوی چشمها می‌گذشت. گاهی خودش را روی زمینه روشن برگها می‌انداخت و گاهی فریاد می‌زد و می‌گفت: "من هستم، من اینجا هستم، تماشایم كنید ."


ادامه مطلب


نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها : دانه، داستان پند آموز،
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 11 اسفند 1390 :: نویسنده : مسعود 2012
سرک پدربزرگش را تماشا کرد که نامه ای می نوشت .
بالاخره پرسید :
- ماجرای کارهای خودمان را می نویسید ؟ درباره ی من می نویسید ؟

پدربزرگش از نوشتن دست کشید و لبخند زنان به نوه اش گفت :
- درسته درباره ی تو می نویسم اما مهم تر از نوشته هایم مدادی است که با آن می نویسم .
می خواهم وقتی بزرگ شدی مانند این مداد شوی .
پسرک با تعجب به مداد نگاه کرد و چیز خاصی در آن ندید .



ادامه مطلب


نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها : داستان، داستان جالب، پند آموز،
لینک های مرتبط :
جمعه 28 بهمن 1390 :: نویسنده : مسعود 2012
مردی برای اصلاح سر و صورتش به آرایشگاه رفت. در حال کار، گفتگوی جالبی بین آنها در گرفت. آنها به موضوع «خدا» رسیدند؛
آرایشگر گفت: “من باور نمی‌کنم خدا وجود داشته باشد.”
مشتری پرسید: “چرا؟”
آرایشگر گفت: “کافی است به خیابان بروی تا ببینی چرا خدا وجود ندارد. اگر خدا وجود داشت آیا این همه مریض می‌شدند؟ بچه‌های بی‌سرپرست پیدا می‌شدند؟ این همه درد و رنج وجود داشت؟ نمی توانم خدای مهربانی را تصور کنم که اجازه دهد این چیزها وجود داشته باشد.”




ادامه مطلب


نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 27 بهمن 1390 :: نویسنده : مسعود 2012
روزی مردی ثروتمند در اتومبیل جدید و گران‌‌قیمت خود با سرعت فراوان از خیابان کم رفت و آمدی می‌گذشت.
ناگهان از بین دو اتومبیل پارک شده در کنار خیابان، یک پسربچه پاره آجری به سمت او پرتاب کرد. پاره آجر به اتومبیل او برخورد کرد. مرد پایش را روی ترمز گذاشت و سریع پیاده شد و دید که اتومبیلش صدمه زیادی دیده است. به طرف پسرک رفت تا او را به سختی تنبیه کند..



ادامه مطلب


نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 27 بهمن 1390 :: نویسنده : مسعود 2012
پسر کوچولو به مادر خود گفت: مادر داری به کجا می روی؟
مادر گفت: عزیزم بازیگری معروف که از محبوبیت زیادی برخوردار است به شهر ما آمده است. این طلایی ترین فرصتی است که می توانم او را ببینم وبا او حرف بزنم، خیلی زود برمیگردم.
اگر او وقت آن را داشته باشد که با من حرف بزند چه محشری می شود. و در حالی که لبخندی حاکی از شادی به لب داشت با فرزندش خداحافظی کرد.


ادامه مطلب


نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
   
چند وقتی بود که با انها میگفتم برای چه ماهواره خریده اید میگفت شبکه های جمهوری اسلامی را نمی توانیم بدون برفک بگیریم گفتم عالیه پس با خرید این شیطان خانگی دیگه مشکل دیدن شبکه های خودمان را ندارید بادی به غب غب انداخت وگفت دیگه دیگه..گفتم خدا بخیر کند...به پدرومادرش هم که می گفتم،می گفتند ما راضی نیستیم..اخه مد شده میگن اگه کسی ماهواره نداشته باشه ادم عقب مانده ای است.راست میگن..حالا اینها رو داشته باشین تا بهتون بگم چی شد..رفته بودیم خونشون برای مهمانی از قضا کنترل دست من افتاد، میخواستم شبکه رو تغییر بدم که ناگهان یک عدد رو دوبار تکرار کردم که ناگهان دیدم بله افتاده اند در دام شبکه های انطرفی...گفتم پس چی شدشما که برای شبکه های خودمان نقشه داشتید چی شد..حالا بود که داشتم متوجه میشدم واقعا ماها عقب مانده ایم .چرا که وقتی با یک نگاه شعله شهوتاتش میزند دودمان جوان را....ایا تا به حال فکر کرده ایم که چرا غربیها فسادشان را به راحتی دراین امواج ماهواره ها برای ما به نمایش می گذارند وبرای یک لحظه هم موارد علمی شان را به ما نمی اموزند چیست...بیاییم اندکی فکر کنیم تا عقب نمانیم از عقب مانده هایی که مارک به شان چسباندیم....حال چیزی دیگر بگوییم که عقب مانده ان کسی است که فکرش را حتی برای یک نفس کشیدن تکان نمی دهدتا بفهمد همه این مسائل برنامه ریزی شده است....برنامه ریزی برای بی دین کردن ماهایی که عشق حسین را در محرم به سینه میزنیم وعشق سبز مهدوی را عاشقانه قبول داریم....خدایا عاقبت بخیرمان کن

منبع:http://www.mojtaba2010m.blogsky.com




نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :